محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3725

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پى وى روان شد . گويد : يزيد خويشتن را با سلاح وزن كرد كه چهارصد رطل بود . گفت : « چنين مىبينم كه براى جنگيدن سنگين شده‌ام ، كدام اسب مرا تواند برداشت . » آنگاه اسب خويش ، كامل ، را خواست و بر آن نشست و جديع بن يزيد دايى خويش را بر مرو جانشين كرد و از راه مروروذ حركت كرد و پيش قبر پدر رسيد و سه روز آنجا ببود و به هر كدام از همراهان خويش صد درم داد . آنگاه سوى هرات رفت و كس پيش عبد الرحمن هاشمى فرستاد كه « بياسودى و چاق شدى و خراج گرفتى خراجى كه گرفته اى از آن تو باشد اگر بيشتر خواهى بيشترت دهيم برو كه به خدا خوش ندارم كه با تو نبرد كنم . گويد : اما عبد الرحمن هاشمى جز نبرد نخواست . عبيد الله بن عبد الرحمن نيز با وى بود . آنگاه هاشمى نهانى كس پيش سپاهيان يزيد فرستاد و وعده هاى خوب داد و آنها را سوى خويش خواند ، بعضى از آنها به يزيد خبر دادند كه گفت : « كار از حدود گله گذشت از آن پيش كه اين ، مرا شام كند او را ناشتا كنم . » گويد : آنگاه يزيد سوى هاشمى رفت و دو سپاه نزديك هم رسيدند و براى نبرد آماده شدند ، براى يزيد كرسىاى نهادند كه بر آن نشست و مفضل برادرش را به كار نبرد گماشت . گويد : يكى از ياران هاشمى به نام خليد عينين از مردم عبد القيس بر اسب خويش بيامد و به بانگ بلند شعرى خواند كه مىخواست يزيد را تحريك كند و او دير مدت خاموش ماند چندان كه پنداشتند به هيجان آمده آنگاه يكى را گفت بانگ بزن و صداى خويش را به گوش اينان برسان . خليد بار ديگر شعرى خواند و يزيد را تحقير كرد . يزيد به مفضل گفت : « سواران خويش را سپاه پيش ببر » پس او با سواران پيش رفت و دو گروه درگير شدند و چندان جنگى در ميانه نرفت كه كسان از اطراف عبد الرحمن هاشمى پراكنده